ღ♥ღدختر شیطوووونღ♥ღ
دلم به اندازه ی تمام ابر های سیاه اسمان گرفته است٬می خواهد ببارد٬اشک مجالم نمی دهد. کدامین قلب پاک احساسم را می فهمد؟کدامین دل پر خون حرفم را می خواند؟با که دردم را بگویم؟ ان که عشق راشناخت همیشه دلش از تب عشق گرم است. هر روز دلم از غم تو زارتر است وز من٬دل بی رحم تو بیزارتر است بگذاشتی ام٬غم تو نگذاشت مرا حقا که غمت از تو وفادارتر است می دونین چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می خوام اعتراف کنم که من غرور دارم هر کاری می کنم نمی تونم غرورمو زیر پا بذارم راستی بچه ها امیدوارم یلدا بهتون خوش گذشته باشه بهتون گفته بودم امتحان زبان خارجه دارم.امروز امتحانش دادم.چقدرم اسون بود. اخه دبیرمون قبلش همون سوالا رو باهامون تمرین کرد بعدشم همون سوالارو تو امتحان اورد. می بینید تا می خوام یه درد و دل کنم سریع حرف رو عوض می کنم اخه خدایا این غرور لعنتی چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدایا کمکم کن کم کم باید اسم وبمو تغییر بدم بذارم کلبه ی غم..........یا.................. اخه کم کم دیگه وبم غم خانه شده دیگه اپام شاد نیست میگم چرا شماها واسم کامنت نمی ذارین البته حقم دارین نزدیک امتحاناست من دست و دلم به درس نمی ره. تا می رم درس می خونم............................. خب دیگه کاری ندارم راستی توجه کردین من همیشه اپامو خیلی ریلکس تموم می کنم مثلا دارم می نویسم می بینم دیگه حوصله ندارم و بای میگم من رفتم تا ماه بعد اپ نمی کنم بای سلام به همه ی ابجیااااااااااااااااااا و داداشا چطورین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ امشب شب یلداست یادش بخیر پارسال چقدر بهم خوش گذشت چقدر زمان زود می گذره انگار همین چن شب پیش بود که واسه شب یلدا دور هم بودیم بگذریم دیدم هی همه میگن چرا اپ نمی کنی اومدم اپ کردم البته اگه به میل خودم باشه یه ماه در میون اپ می کنم. اگه از اپ امروزم خوشتون نیومد به بزرگی خودتون ببخشید چن روز پیش امتحان شیمی داشتیم منم ۲ دور خونده بودم اما ۳ تا سوال رو حوصله نداشتم بخونم.۲ تا فرمول بود یکیش هم تشریحی. همون ۳ تا سوال رو تقلب نوشتم گفتم اگه اومد دیگه مشکلی نداشته باشم البته اولین بارم بود.اخه من اصن تقلب نمی کنم یعنی حوصلشو ندارم اما نمره ی شیمی واسم مهم بود. تقلب رو نوشتم گذاشتم تو کیفم بگین چی شد همون ۳ تا سوال اومده بود.اینقدر خوشحال شدم بعدش اول همون ۳ تا سوال رو نوشتم.ولی هر چی خونده بودم همش پرید. یه سوالای اسونی رو جواب ندادم. اولین نفر برگمو دادم.نمی دونم چرا وقتی همه ی جوابارو می دم می رم سریع برگمو می دم نمی تونم بشینم.بچه ها می گن چرا اولین نفر برگتو می دی اونایی که جواب ندادی رو از بقیه یکم کمک بگیر منظرش تقلب بود. گفتم حوصلشو ندارم اخرشم دبیر بفهمه اون زحمت یه هفته ای که واسه خوندن شیمی کشیدم همش دود شه بره هوا. رفتم برگه رو دادم.دبیر گفت برو بیرون گفتم سرده همین جا راحت ترم.گفت پس برو بشین سر جات.گفتم دوست دارم همین جا وایسم.یعنی کنار دبیر. دبیر سرش پایین بود و به کاراش می رسید بچه ها شروع کردن ازم سوال پرسیدن البته با حرکات پانتومیم. نمی دونم چه جوری جواب بدم. یه سوال بود که همه غلط جواب دادن از جمله خودم. ازم می پرسیدن جوابش چیه.همون سوال دوقسمتی بود یعنی الف و ب معلوم نبود یا حداقل شماره گذاری نکرده بودن. هر چی می گفتم نمی دونستن جواب کدوم قسمت می شه. یکدفعه زدم زیر خنده بعدش گفت برو بیرون. رفتم بیرون همه ریختن سرم یعنی کلاس کناریمون بود می گفتم سوالای امتحان رو بگو منم همه رو گفتم. ولی سوالای امتحان اون کلاس ۱۸۰ درجه با ما فرق داشت. ای خدا فردا انگلیسی امتحان داریم از روز اول تا الان همش امتحان بود.راحتمون نمی ذاره. حالا برگه هامونم تصحیح نمی کنن.می ذارن ۲ هفته بعدش. امتحانای من داره شروع میشه اما هر موقع گفتم نمی تونم بیام نت از همیشه بیشتر اومدم. شاید کلا کامیوترم رو جمع کنم. راستی بچه ها شاید وبمو تعطیل کنم به مدت یه ماه یا بیشتر یا کلا حذفش کنم یه مسئله ای تو ی نت واسم پیش اومد که بخاطرش دیشب کلی غصه خوردم بخاطر همین امروز اصن حواسم به درس نبود. خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا همه فهمیدن هی دبیرمون می گفت مهدیس کجایی؟؟؟؟ چرا حواست نیس؟؟؟؟؟ خب دیگه کاری ندارم راستی ممنون از کامنتای قشنگتون. باز هم یلدایتان مبارک بای حوصله ندارم....... کم کم از فضای وبم داره بدم میاد یه مدته همش تو خودمم البته تا حالا کسی نفهمیده چون با شیطونت ها و بازیگوشی هایی که می کنم روی همه ی ناراحتی هایم رو می پوشونه. ای کاش تو وبم از دلتنگی هایم و از ناراحتی هایم می نوشتم. من اول این وبو ساختم که درد دلامو بنویسم تا یکم اروم شم اما دیگه کم کم از خصوصی بودن در اومد. البته ناراحت نیستم چون همینایی هم که بهم سر میزنن روحیه ام عوض میشه به هر وبی که میرم از غم و غصه هاشون می نویسن اما من همش شاد می نویسم. هر کی میاد وبم اگه گرفته باشه روحیه اش عوض میشه هیچکس از دل من خبر نداره ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا به خدا من عاشق نیستم.مگه فقط عاشقا باید ناراحت و غمگین باشن.اصلا من از کلمه ی عاشقی متنفرم. اخه یه جورایی این کلمه زیادی اشباع شده. اخه مثلا پسره یا دختره که هنوز دست چپ و راستشونو از هم تشخیص نمی دن می گن ما عاشق شدیم. به نظرم عاشقی امروزه دیگه بچه بازی شده........ همیشه با مامانم می گم عاشق و معشوق واقعی فقط لیلی مجنون بودن که هیچ وقت به هم نرسیدن واسه همین عشقشون خنثی نشد.اما مامانم میگه پس عشق ذلیخا به حضرت یوسف چی؟ اگه حرفای غمگین رو تو دنیای واقعی بزنم بهم می خندن و باورشون نمیشه.چون می گن اخم بهت نمیاد و چه برسه یا اینکه حرفای غمگین بزنی و گریه کنی. چرا هیچکس نمی تونه منو از ته دل خوش حال کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من اگه کسی تو خودش باشه اینقدر باهاش شوخی می کنم که تا نخندونمش ولش نمی کنم. ساعت دوم بود.سر کلاس بودم.هنوز دبیرمون نیومده بود.کنار صندلیم استاده بودم.صندلیمو کنار پنجره می ذارم.نزدیک میز دبیر.اینجوری راحت تر درس رو متوجه میشم.از بخت بدم میز دبیرنزدیک پنجره هست واسه همینم نزدیک پنجره می شینم. اول که وارد کلاس شده بودم رفته بودم پنجره رو باز کرده بودم که دیدم چن تا پسر یکمی دور ایستادن.واسه همین پنجره رو بستم اومدم کنار صندلیم.با بچه ها بحث می کردیم.بحث هم سر یه معادله ی ریاضی بود. بچه ها هم هر وقت وارد کلاس می شدن اول می رفتن کنار پنجره ببینن بیرون چه خبره؟ وقتی می دیدن بیرون پسر هست بی خیال بیرون می شدن و پنجره رو می بستن و می اومدن کنار. تو حال و هوای خودمون بودیم که یه دفعه یه صدای بلند شنیدیم.حس کردم یه شی از کنار سرم عبور کرد. پسرا از اون طرف سنگ پرتاب کرده بودن.اگه کمی جلوتر بودم سنگ به سرم خورده بود و شاید الان دیگه مهدیسی وجود نداشت.اخه فقط من در معرض خطر بودم. سرم و لباسام و کیف و صندلیم پر از خورده شیشه شده بود. شوکه شده بودم. بچه ها هی نیگام می کردن می گفتن مهدیس حالت خوبه؟چیزیت که نشده؟ تو اون اوضاع باهاشون شوخی می کردم. می گفتم بابا برین اب قند بیارین زنگ بزنین امبولانس بیاد.من الان روحم داره باهاتون حرف می زنه. یکی از بچه ها رفت معاون رو صدا زد. بهشون می گفتم ای بابا صحنه ی جرم رو بهم نزنین تا بیان کروکی بکشن دیه بدن معاون اومده بهم می گه حالت خوبه گفتم اره فقط یکمی مردم. گفت چی کار کردین که اونا سنگ پرتاب کردن کلی قسم خوردیم که بابا ما کاری نکردیم. یه دفعه من گفتم از مامور مخفیتون بپرسین حرف اونو که قبول دارین. یه دفعه معاون جا خورد.مدیر و معاون یکی از بچه های کلاس رو مامور مخفی کردن.ولی همه ی کلاس می دونن. معاون یه جوری اون بنده ی خدا رو نیگا می کرد. اخرش فهمید که کار ما نبوده گفت حدس می زنم طبقه بالا یی ها یه کاری کردن که پسرا سنگ پرتاب کردن. بعد از کلی تحقیق فهمیدیم که کار بالایی ها بوده.معاون درست حدس زده بود.بالایی ها با پسرا لج کردن اونا هم سنگ پرتاب کردن. وقتی فک می کنم می گم ای کاش سنگ به سرم خورده بود تا الان از خوبی و بدی این روزگار راحت شده بودم. یه حرفی می خوام بزنم به نظرتون شاید مسخره باشه. ادم وقتی به خودکشی فکر می کنه اروم میشه. البته من نمی گم می خوام این کارو کنم و همینطور جرئتشو هم ندارم و همیشه خودم میگم اونایی که خودکشی می کنن ظرفیت این دنیا رو ندارن. اما وقتی ادم بهش فک می کنه یکمی از حرصش کم میشه.کم چه عرض کنم به کل خالی میشه. می گن اگه از زندگی ناامید بشی گناه کردی یعنی من الان یه گناهکارم. خیلی خوبه که وقتی از زندگی ناامید بشی اما وقتی بهش فک می کنی یکمی امیدوار میشی.منظورم خداست. خب دیگه حرفی ندارم.الیته دلم دریای حرفاست.ولی دیگه جایی برای اون حرفام نداره.اون حرفامو باید فقط با خدای خودم بگم. من عاشق این کلمه هستم. خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بای چطورین؟؟؟؟؟؟؟؟ عید غدیر رو پیشاپیش به همه ی سیدا و همین طور مردم ایران تبریک میگم. با عرض شرمندگی حواسم نبود دو بار ثبتش کردم اول قصه همه دوسم می دارن وسط قصه که میشه سر به سرم می ذارن.تا می خواد قصه تموم شه همه تنهام می ذارن. می تونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم٬می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم تا با یه نیش زبون بترکه و خواب بشه٬حباب دل سراب بشه.می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی٬می تونم درست کنم ترس دل و دل واپسی.می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم.می تونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم.ولی با این حرفا بازم منم مثل اونا یه دروغگو می شم.همیشه ورد زبونام. یه نفر پیدا بشه به من بگه چی کار کنم؟با چه تیری اونی که دوسش دارمو شکار کنم.من باید از چی بفهمم که کسی دوسم داره٬توی این دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره؟اره به هیچکس نمی شه دل بست٬به هیچکس! چطورین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمی دونم چی بگم!!!!!!واقعا شرمنده ی همتونم کامپیوترم باهام لج کرده بود. یادتونه گفتم هارد کامپیوترم سوخته بود.بعد از اون یه مدت گذشت رفتم نشستم پای کامپیوتر می خواستم بیام نت کامپیوتر خاموش و دیگه روشن نشد. منم اعصابم بهم ریخت گفتم تا یه ماه درستش نمی کنم. مشکل از ویندوز بود که عوضش کردم اگه این دفعه خراب شد توبه می کنم دیگه بشینم پای کامپیوتر. می دونید چراااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمی گم تا تو خماری بمونید ای بابا الان میگم چقدر کم طاقتین.گریه نکنین. این با نت رفتن من مشکل داره....کامپیوترو میگمااااااااااااااا یه چی می خواستم بگم دعوام نکنین کم می تونم بیام نت درسام خیلی زیاده الانم یه جوری از زیر درسا شونه خالی کردم بیام پیش شماها. ولی شاید اکثر شب بیام دلم واسه همتون تنگ شده بود راستی از همه ی اونایی که بهم کامنت دادن بسیار بسیار متشکرم. ممنون که تنهام نذاشتین. ابجی جونا من قبلا بهتون گفتم که دیگه کل کل نمیام و هیچ وبی دیگه جای کرج ۲۰۰۹ رو نمی گیره. سر وقت جواب کامنتاتونو می دم. سعی می کنم امشب باشه. خب دیگه............ منم رفتم بای دلم می خواهد بداند عشق مردی و نامردی نمی فهمد عشق دوست و رفیق نمی شناسد عاشق بینوا اگر دل به دریا دهد طوفانی به پا می شود که قایق شکسته عقل در میان آن امواج دیوانه و سرگردان راه به ساحل امن نخواهد برد ........کاش....... می دانست که عاشق بی دل در قایق منطق نمی نشیند عشق چیزی جز نشستن در میان باد و اتش نیست دل عاشق در تند بادها سیر می کند و همیشه طوفانی و مملو از درد است چطورین؟؟؟؟؟؟ چه خبر؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از همه ی اوناییی که اومدن واسم کامنت گذاشتن خیلی ممنونم و ازشون معذرت می خوام که نتونستم جوابشونو بدم.چون واسم یه مشکلی پیش اومده بود الان می گم چی شده.من که می دونم همتون فضول تشریف دارین.به دل نگیرین شوخی کردم.کامپیوترم اساسی خراب شده بود و نیاز به تعمیر و سرویس کامل داشت و تا الان یه ماه بیمارستان بستری بود که دیروز مرخص شد خب گفتم چی شد. خیلی دلم واستون تنگ شده.مخصوصا ابجیای گلم و اونایی که بهم سر می زدن ازم ناراحت نشین که جواب کامنتاتونو ندادم اخه از زمانش خیلی گذشته خب بریم سر اصل مطلب امروز اینم از اپم هرکس مرا طلب کند می یابد هرکس مرا یافت می شناسد هر کس مرا شناخت دوستم می دارد هر کس مرا دوست بدارد عاشقم می شود هر کس عاشقم شود عاشقش می شوم هر کس من عاشقش بشوم می کشم او را هر کس من او را بکشم پس خونبهایش بر من است و من خود خونبهای اویم. امیدوارم از اپم خوشتون بیاد راستی دوست دارم وقتی کامنت می ذارین واقعا اپمو خونده باشین.و نظر واقعیتونو بگین.چون یه کم غیر قابل باوره که همه ی اونایی که اپمو می خونن از اپم خوششون بیاد دیگه حرفی ندارم به خدا می سپارمتون تا اپ بعدی بای بای خب من دوست دارم سرکار بذارم همون شب مدیر گفت فردا هر کی دوست داره بیاد بریم نماز صبح حرم.اجباری نبود.عسل گفت من میرم.کلا از ما ۱۱ نفر ۳-۴ نفر بیشتر نرفتند به علاوه ی بقیه بچه ها. مثل بقیه ی شبا من و هستی خوابمون نمی برد.ولی مثل بقیه ی شبا عسل می خوابید.تا ساعت ۳-۴ صبح بیدار بودیم . با گوشی حرف می زدیم و بلوتوث بازی می کردیم. نزدیکای اذان صبح خوابیدیم. بچه ها رفتن نماز و برگشتن.عسل واسمون تعریف می کرد مدیر تو راه می گفته الان بچه ها بیدار شدن صبحانه رو اماده کردن و از این حرفااااااااا.وقتی اومدن داخل دید همه خوابیدن.بعدش بلند گفت زود بیدار شین که اب سرد که سهله اب جوش می ریزم بالاتون.هیچکس بلند نشد.همه ی بچه ها بیدار بودن و فقط پتو ها رو سرمون کشیده بودیم. من و هستی از خنده غش رفته بودیم.زیر لب می گفت هر کی نریزه. ما که می دونستیم جرئتشو نداره.بعد اومد پتو هامونو یکی یکی از بالامون برداشت. اخر بلند شدیم.اخه هوا خیلی سرد بود.شبا بارون می اومد..اهان داشتم می گفتم.بعدش مدیر گفت چون روز اخره هر تیپی خواستین بزنین.ما هم اعصابمون به هم ریخته بود.با خودمون گفتیم.حالا که دیگه همه جا بردی.خواجه مراد-خواجه ابا سعد-پارک ملت-و خیلی جاهای دیگه.در ضمن ما فقط روزی۱ یا ۲ بار حرم می رفتیم و اونم فقط برای زیارت.اخه وقتمون گرفته می شد.واسه همین کلی جاها رفتیم. اماده شدیم که بریم.همون روز تو راهمون یه پاساژ بزرگ بود.رفتیم اونجا.وفتی ما ۱۱ نفر می خواستیم بیام بیرون. یه دفعه یه چن تا پسر اومدن داخل.یکیشون گفت بچه ها گلچین کنین.تا اینو گفت دوستش جلوی ما زمین خورد.عجب صحنه ای بود.مرده بودیم از خنده.بعد دوباره گفت ببخشید شما ها رو دید هول شد.ما ۱۱ نفر اون اخر اتوبوس بودیم. تو اردیبهشت موقع اردو بود.چه پسرا و چه دخترا. وقتی اتوبوس پسرا یا دخترا از کنارمون می رفت به هم دست تکون می دادیم. یه روز رفتیم پارک ملت.ما ۱۱ نفر چون اخر اتوبوس بودیم از همه زودتر از پارک اومدیم بیرون.یعنی به جز ما هیچکس بیرون نبود. همین که رسیدیم کنار اتوبوس.اتوبوس پسرا رو دیدیم همشون تا کمر از پنجره بیرون بودند و دست تکون می دادن.گفتیم ایران ما رو باش چقدر ازاده.شده مثل اروپا.ولی ما دست تکون ندادیم. راستی یه اتوبوس همشهری هم دیدیم.ولی پسرانه بود.وقتی ما رو دیدن کلی ذوقیدن. وقتی می خواستیم برگردیم گرگان.شب رفتیم حرم واسه خداحافظی.می خواستیم ساعت ۳-۴ صبح راه بیفتیم.من که اصلا نزدیک ضریح نرفتم.جمعیت زیاد بود و می ترسیدم.گفتم از همین جا حاجتمو بگم زودتر به حاجتم می رسم. از حرم اومدیم مدیر گفت وسایلمونو جمع کنیم.حالا هر چی به هستی و عسل می گم وسایلتونو جمع کنین انگار نه انگار که فردا صبح باید بریم. بعد به هستی عسل گفتم باشه خودم واستون جمع می کنم.شروع کردم به جمع کردن وسایلشون.بعدش همه ی وسایلشونو سر جاشون نذاشتم.ملا مانتو هاشونو که باید صبح تنشون می کردن مچاله کردم و گذاشتم کنار دمپایی هاشون تو کیفشون.وقتی تموم شد گفتم حالا بیاین نیگا کنین.وقتی دیدن می خواستن خفم کنن.گفتم خودتون خواستین. ساعت ۳-۴ صبح راهی شدیم.هوا خیلی سرد بود.ما ۱۱ نفر هماهنگ کرده بودیم و هممون پتو مسافرتی برداشته بودیم که اگه سردمون شد دیگه مشکلی نداشته باشیم.وقتی سوار شدیم همه بچه ها خوابیدن موندیم من و هستی و دو نفر از اون ۱۱ نفر.هر کاری می کردیم بچه بلند نمی شدن.اینقدر اذیتشون کردیم خسته شدیم خوابیدیم تا ساعت ۸ صبح. از خواب بلند شدیم یه کم بچه خوندن و دست زدیم تا رسید وقت ناهار. حالا مگه ناهار می دادن.هر چی ما ۱۱ نفر می گفتیم بابا معدمون سوراخ شد.نگه دارین غذا کوفتمون کنیم مدیر می گفت نه.وقتی رسیدین گرگان می خورین.حالا اگه گفتین کی می رسیدیم.معلومه غروب دیگه.یعنی تا اون موقع باید بابا و مامانامون می امدن دنبال جنازه هامون.حالا فقط ما ۱۱ نفر اعتراض می کردیم.انگار بقیه لال تشریف داشتن.اخر نگه داشتن.یه جایی بود مسجد داشت.بچه ها رفتم وضو بگیرن نماز بخونن.من که نرفتم اخه هوا خیلی سرد بود.وقتی پیاده شدم پتو گرفته بودم.رفتم کنار یه ماشین ایستادم تا هستی بره گوشی من و خودشو شارژ بزنه. اون ماشینی که کنارش بودم.داخلش دو تا پسر بودن که من اصلا اینارو ندیدم.چن بار هم از کنارش هی می رفتم هی می اومدم.دفعه ی اخر فهمیدم داخلش پسره.داش شماره می داد که دست هستی رو گرفتم بردم داخل اتوبوس که کار به جاهای باریک نکشه.واسمون غذا اوردن من که بیشتر از نصف غذامون نخوردم.اشتهام کور شد.نه من همون ۱۱ نفر اینجوری شدن.اونایی هم که اعتراض نکردن همه ی عذاشونو خوردن رفتیم به یکیشون گفتم.چرا اعتراض نکردین گفت می ترسیم.گفتم از چی می ترسین مگه مدیر لولوهه........اخه می ترسیدن نمره انضباتشون کم بشه.اصلا از مدیر نمی ترسم. بلاخره ناهار تموم شد و دوباره هندزفری ها روشن شد.با گوشی حرف نمی زدیم اخه دیگه انتن نمی داد. وقتی رسیدیم جلوی مدسه.پسرا ردیف بودن عجب صحنه ای بود.بعدش که دیگه بابام اومد . رفتم خونمون. ولی در کل خیلی خوش گذشت.خاطراتم چون زیاد نصفشو بی خیال شدم. راستی بعد ها فهمیدیم که مدیر می خواسته لج ما ۱۱ نفر که اینقدر شیطونی کردیم رو در بیاره و به ما ناهار نمی داد. امیدوارم خوشتون اومده باشه. ممنون از نظرای قشنگتون. بای حالا مگه مدير از داخل بازار بيرون مي يومد.اخر من با اون ۸ تاي ديگه به همراه چن تا از مراقبا رفتيم و گفتيم مدير با بقيه ي بچه ها بياد.يعني من از هستي و عسل جدا شدم. حالا وسط راه هستي زنگ زده به گوشيم مي گه معاون باهات کار داره!!!!بعد گوشي رو داد به معاون.بعدش معاون گفت:مهديس جان بي زحمت بچه ها رو بشمار بعد امارشو به من بده.منم رفتم شروع کردم به شمارش.هر کي واسه خودش از هر جا مي رفت.حالا مگه مي شد شمارش کرد.لجم گرفته بود.پسره اومده مي گه بابا نشمار کم ميشين .بعد زنگ زدم يه امار دادم.بعدش معاون گفت الان مسئوليت با تو هست.با خودم گفتم پس اين مراقبا چي هستن. معاون و مدير با ما ۳ نفر صميمي هستن.يعني شماره ي خودشونو به ما دادن.البته به اون ۸ نفر ديگه هم دادن. ما رسيده بوديم.ولي هنوز هستي و عسل نيومده بودن.بعد از نيم ساعت اونا هم اومدن.حالا مي گم من نبودم چه خبر بود مي گه هيچي.مي دونستم اين سکوتش يه خبرايي هست.گفتم باشه پس که هيچ خبري نبود.بعد رفتم وسايلمو مرتب کنم هستي و عسل اومدن پيشم بعد گفتن مهديس جون گفتم هيچي نگين معلومه بازم گند زدين. گفتن تو از کجا فهميدي.گفتم ار رنگ صورتتون معلوم بود. گفت داشتيم با يه پسره حرف مي زديم.مدير اومد گفت چي مي خواين ازش بگيرين ما هم ديديم تو نيستي مونديم چي کار کنيم.گفتيم داريم باهاش سر قيمت بحث مي کنيم اخه من هر جا هستم اگه این دو تا سوتی بدن یه جوری حرفو جمع می کنم تا ضایع نشن. حالا این قضیه رو ولش کنیم. یه روز دیگه بردنمون بازار بزرگ بین الملی.من همه ی خریدمو از اونجا کردم.نمی دونم چرا همه ی مغازه هاش فروشنده اش پسر بود.تا از کنار مغازه هاشون رد می شدیم می گفتند خانمای محترم بفرمایید داخل. راستی ما ۱۱ نفر وقتی رفتیم اونجا از هم جدا شدیم.مثلا من و هستی و عسل از اونا جدا شدیم اخه گله ای که نمی شه خرید کرد. داشتم می گفتم.از جلوی یه مغازه رد شدیم. پسره گفت خانمای محترم بفرمایید داخل.بعد بهش گفتم دفعه ی بعد میام. رفتیم یکم گشت زدیم دوباره اتفاقی اومدیم همون جا.بعد پسره گفت خانم مگه شما قول ندادی بیاین داخل ...گفتم من از این قول ها زیاد می دم. بعد یه جا رفتیم.پسره گفت خانم فقط یه نیگا بندازین.گفتم باشه از همین بیرون نیگا می کنیم.هستی و عسل می خواستن خفم کنن.می گفتن خوب بزار بریم داخل.گفتم این همه مغازه هر کدوم دوست داشتین برین.منم تنهایی می رم خرید.تا تنهاشون گذاشتم اومدن دنبالم.راستی من از عسل ۶ ماه و از هستی ۷ روز کوچیک ترم. رفتیم داخل یه مغازه که هستی یه مجسمه بگیره.بعد هستی به پسره گفت ببخشید اسمتون.پسره گفت.بهد هستی گفت فامیلیتون.دوباره پسره جواب داد.بعد خندش گرفت گفت چرا پرسیدین.هستی گفت قیافتون خیلی اشنا بود. بعد پسره گفت:من بچه تهرونم٬ولی ۷-۸ سال گرگان زندگی می کردم اونجا ویلا داریم.الان چن ساله مشهد زندگی می کنم.بعدش گفت ما یه نمایشگاه زدیم ...شما رفتین اونجا.بعد هستی و عسل گفتن نه نرفتیم.تا می خواستم یه چی بگم عسل پاشو گذاشت رو پام.وای که چه دردی گرفت.می خواستم بگم اتفاقا من رفتم ولی چیزای جالبی نداشت. اصلا اوضاعی داشتیم اونجا که نگو. بعد رفتیم کنار نرده ها ایستادیم.هستی و عسل داشتن با گوشی حرف می زدن.بعد دیدم یه پسره داره هی می گه بیا داخل مغازه ام.بعد منم گفتم نمیام.بعد رو لباسیشو پوشید بیاد طرفم.منم دست هستی و عسل رو گرفتم که بیاین می خوام یکی رو سرکار بذارم. گفتن بابا بنده خدا بزار بیاد باهات دوست بشه.پسر به این خوشگلی.گفتم چی چی رو دوست بشه.اصلا شما چی کار دارین؟؟؟؟ بعدش اینقدر بالا و پایین رفتیم که اخر گممون گرد. خوب بقیه اش واسه بعد. بای بای دوستای گلم. خوبين؟؟؟؟ايشالله که خوبين خوب گفتم امروز بيام از اردويي که با بچه ها رفتم از طرف مدرسمون واستون بگم اونايي که رفتن مي دونن چقدر خوش مي گذره. قرار بود بچه ها رو ببرن اردو.منم از يک ماه پيش داشتم رو مخ بابام کار مي رفتم که اجازه بده منم برم حالا مگه راضي مي شد.هر شبي بهش مي گفتم.مي گفت بزار فکرامو کنم يا مي گفت حالا ببينم چي ميشه واي که چقدر دعا مي کردم بزاره منم برم.اخه بابام روم خيلي حساسه.اردو مي زاره برم ولي اردو هايي که بايد ۳-۴ روز ازشون دور باشم نمي زاره. مدرسه ي ما چن بار مي خواست اردو ببره ولي بخاطر تعداد کم بچه ها نمي برد.امسالم دوباره ثبت نام شروع شد.نمي دونم پا قدم من بود چي بود که همين من ثبت نام کردم.کل مدرسه ثبت نام کردن که بايد قرعه کشي مي شد.خودم تعجب کردم که هر سال اصلا تعداد به ۳۰ نفر نمي رسيد که اصلا قرعه کشي نمي شد و به خاطر تعداد کم بچه ها رو اردو نمي بردن.اما امسال از ۱۰۰ نفر زده بود بالا. حالا من که ثبت نام کرده بودم بدون اجازه ي بابام بود يعني هنوز رضايت نگرفته بودم يه روز بعد از مدرسه بابام اومد دنبالم که بريم خونه ي مامان بزرگم.منم از خدا خواسته ديدم عجب موقعيتي.بهتره بازم با بابام صحبت کنم. گفتم بابا جون من ثبت نام کردم.مديرمون گفته چون شما ۳ نفر دختراي خوبي هستين بدون قرعه کشي مي برمتون((((((اينو راست مي گماااا))))بابام گفت ببره من که نمي زارم تو بري گفتم اين همه مي خوان برن اگه اتفاقي مي خواد پيش بياد هر جا باشم ربطي نداره اون اتفاق پيش مي ياد.بعد گفتم دليل بيار واسه چي نمي زاري برم.گفت بدون تو نمي تونم.....نمي تونم دوريتو تحمل کنم.يه دفعه خندم گرفت تا رسيديم خونه مامان بزرگم....مامان بزرگم گفت بزارين بره.چقدر اونو به خودتون وابسته مي کنيد.بزاريد يکم از خودتون دور باشه.اينقدر از اين حرفاي مامان بزرگم خوشحال شدم.هميشه تو اينجور موقعيت ها با من همکاري مي کنه و ازم حمايت مي کنه.خودم فداش بشم واي که چقدر دوسش دارم. ديدم داره زمان از دستم مي ره و بابام راضي نمي شه.گفتم از طريق مامانم وارد شم.مامانم بابامو راضي کرد.اگه مي دونستم اينقدر زود جواب مي ده زود تر اقدام مي کردم. حالا ديگه پرس و جو از طرف بابام شروع شد.کيا مي خوان باهات بيان؟کجا مي برن؟چن روزه مي برن؟کي مياين؟اتوبوسش چه جوريه؟خوراکتون چيه؟کفرم در اومده بود بعد به مامانم گفت برو مدرسه سوال کن.منم مرتب مي گفتم ديگه بچه نيستم.بزرگ شدم.مامانم سوال کرده بود.بعدش انگشت زده بود با تعهد کامل.بعد چن روز بعد مدير به اونايي که تو قرعه کشي اسمشون در اومده بود مثل من رضايت نامه دادکه برين بدين والدينتون امضا کنن.يک شانس بزرگ ما اورده بوديم که همه بچه هاي شيطون مدرسه اسمشون در اومده بود. رفتم به بابام بدم که رضايت نامه رو امضا کنه.بابام گفت برو بده مامانت.رفتم دادم مامانم.مامانم گفت برو بده بابات.هي منو پاس کاري مي کردن.خسته شدم.نزديک بود پاره کنم بگم نمي رم.که از خداي بابام بود که من نرم.اخر بابام امضا کرد. چن روز بعد راهي شديم.واي که چقدر خوش گذشت.به جز من و هستي و عسل که قبلا تو وب نوشتم مثل خواهراي سه قلو هستيم ۸نفر ديگه هم بودن که از اون شيطونا بودن.کلا مدرسمون ۱۱ تا شيطون داره که همه اومده بوديم.البته بازم داره ولي بزرگشون ماييم. همه رفته بوديم اون اخر اتوبوس نشسته بوديم.واسه خودمون مي زديم.مي رقصيديم.و راننده هم فيلم سينمايي زنده نيگا مي کرد. وقتي رسيديم اونجا.سريع لباسامونو عوض کرديم که بريم حرم.راستي يادم رفت که مقصد ما مشهد بود. البته همچين لباس ام عوض نمي کرديم.اخه مديرمون مي گفت فقط فرم مدرسه.اخ که چقدر اعصابم به هم ريخته بود.ما ۱۱ نفر...نفري ۲ تا مانتو بيروني برده بوديم به اضافه ي چيزاي ديگه.هر موقع ما ۱۱ نفر مي خواستيم بريم بيرون اول مي رفتيم پيش مدير که بزاره بپوشيم.مي گفت برين پيش معاون.معاون مي گفت بپوشين.اون زياد مشکلي نداشت.وقتي پوشيديم و مي خواستيم حرکت کنيم.دقيقه۹۰ مدير مي گفت اين چه وضعيه شما۱۱ نفر دارين.زود باشين در بيارين.با فرم مدرسه باشين.نزديک بود بريزيم سرش دخلشو بياريم. اين قضيه فقط يه روز نبود بلکه هر روز همين اشو همين کاسه بود. جاهاي زيادي رفتيم.يکيش بازار امين بود.من خريد زيادي نکردم اونم فقط در حد ۴-۵ هزار تومان.يعني ما ۱۱ نفر.ولي بقيه ي بچه ها نصف پولشون رفته بود. بچه ها چون خاطراتم زیاده بقیه اش رو بعدا می نویسم یه مدت پیش کیبردم خراب شده بود منم هی به بابام می گفتم برو یکی دیگه بخر اونم باهام شوخی می کرد می گفت به همین بهونه یکم از منم بعد از این که بابام اینو گفت چن روز بعدش تقریبا غروب بود. کسی خونمون نبود اگرم بودن کمک نمی کردن. شروع کردم به باز کردن.چقدر هم سفت بودن. . از کار دوستم هستی که بد تر نبود.رفته نشسته کیس رو باز کرده.یکی از قطعاتشو بیرون اورده.کیس هم در جا سوخته . . . . هوس به کوتاهی عبور تکه ای ابر از روی ماه٬به کوتاهی غروب خورشید و پر زدن پرنده ای از لب بام است اما عشق جاودانه است و در عمق روح و جان انسان تا ابد ارام می ماند بین عشق حقیقی و هوس ظاهری فاصله ی زیادی است کسی عاشق می شود گناه و ثواب نمی شناسد عاشق٬شراره است و اتش می شود قطره است و دریا می شود ابر است و باران می شود ادم عاشق کجا به فکر دوست و رفیق است امروز بیکار بودم واسه همین گفتم بیام نت.خوب می خوام واستون یه قضیه ای رو تعریف کنم. شنبه کلاس زبان داشتم.قراربود با ماشین دوستم بریم کلاس.منم بابام خوابیده بود دلم نیومد بیدارش کنم.بعد تا من و دوستم اومدیم تو پارکینگ یه دفعه برقا رفت.وای که چه قدر اعصابم بهم ریخت مجبور شدیم با اژانس بریم.به دوستم گفتم زنگ بزن.گفت نمی زنم.همه کارا باید بیفته گردن من بدبخت.اخر سر خودم با گوشی خودم (چون اونکه گوشیشو نمی ده که)زنگ زدم. ماشین اومد سوار شدیم.تا نشستیم دیدم یه چی داره پشت ماشین ویز ویز می کنه.اگه گفتین چی بود.وای چشمتون روز بد نبینه یه زنبور بود.اونم از نوع بدش منم از ترسم اینقدر رفته بودم جلو نزدیک بود بیفتم کف ماشین.بعد هستی گفت مهدیس شروع کن ایه الکرسی بخون.منم شروع کردم به خوندن اما وسطش که شد ول کردم گفتم سوره ی توحید بخونم کوچیکتره شاید زودتر براورده شه.بعد دوباره با خودم گفتم بزار همون ایه الکرسی رو بخونم شاید یه فرجی شد زنبوره طرفم نیومد.کلا مخم هنگ کرده بود. خدا شکر که به خیر گذشت بچه ها خدا نکنه تو همچین موقعیتی قرار بگیرین. خوب دیگه وقتش رسیده باهاتون بای بای کنم. باییییییییییییی که نه تنها مرا آزار نمی داد٬ بلکه برایم سرشار از خوشی و سرمستی بود؟ این عشق ناگهانی چگونه مرا گرفتار کرد؟ خداوندا چه می گویم؟عشق؟عشق؟ مگر من عاشق شده ام؟پروردگارا٬چگونه عشق درهای قلبم را از هم گشود و در عروقم جای گرفت و چه طور در من متولد شد؟ ایا این است اتش عشقی که همه از ان صحبت می کنند؟ این است سوز جانسوزی که عاشقان را در بند می کشد؟ چه قدر این احساس شیرین است و روحم را٬شیره ی جانم را نوازش می کند تمام انچه را ساخته ای ویران میکند نه تقسیم در ان نقش دارد ونه اراده در ان دخیل است از زمین و اسمان بر سر کوبیده می شود با یک حس٬یک نگاه٬یک بوی خوش٬یک سخن کوتاه می اید و دل را به ویرانه مبدل می کند می نشیند و غالب می شود و می سوزاند وقتی عشق می اید بدون اراده و تقسیم به دنبال ان روان می شویم اناتومی ها تغییر می کنند و رخساره به زردی میگراید و نحیف می شود پروردگارا این عشق ویرانگر و ظالم چیست؟ که خوش به دل می نشیند و معنویات و روح و دل جان در آن سرمایه گذاری می شود ما يه گروه ۳ نفره ايم که همه جا باهميم تو يه اپارتمان زندگي مي کنيم سر کلاس تو يه ميز مي شينيم با هم مي ريم مدرسه.همه ما رو به اسم خواهرای ۳قلو مي شناسن.مثلا يه وقت اگه يه نفرمون نياد همه ازمون مي پرسن چي شده؟با هم قهر کردين ؟دعواتون شده يا اگه اينقدر سوال نکنن مي گن پس اون يکيتون کو؟ حالا تا زير زبونمون نکشن ولمون نمي کنن.بعضي موقع ها هم شايعه مي کنن حتما اون يکيتون با دوست پسرش قرار گذاشته.که ما شاخ در مياريم.ديگه احضار شدن پيش مدير و معاون حالا خر بيارو باقالي بار کن. حالا بايد ۲ ساعت توضيح بديم که اون يکيمون کجاست .ما سعي مي کنيم همش پيش هم باشيم تا از اين شايعات جلوگيري کنيم. حالا مي خوام ۳نفرمون رو معرفي کنم. اول خودم شيطون ترين فرد کلاس با حال ترين.پرسپوليسي۱۰۰۰ اتيشه که همش تو کلاس بخاطر اين بحث مي کنيم.اهل تقلب هستم ولي به کسي تقلب نمي دم.اونايي هم که بهم تقلب مي دن بايد واسم بخونن.کاغذ هم قبول نمي کنم.به برگشونم نيگا نمي کنم.هميشه هم ميز اول مي شينم نزديک معلم.بچه ها تو کفش موندن تو اون جلو چه جوري تقلب مي کني.اگه هم يه روزي درس خونده برم سر کلاس يه صندلي جداگانه واسه خودم ميارم مي رم جلوي جلو مي شينم پشت به همه امتحان مي دم که اينجاست که حرص همه در مياد.عاشق واليبالم.تو تنهاييم ترانه ميخونم مامانم ميگه تو يه روز خواننده ميشي.عاشق فوتبالم که اين دفعه هم ميگن فوتبالست مي شي.نمي دونم کدومو انتخاب کنم.تيپ اسپرت ميزنم.تو دعواي بچه ها وساطت مي کنم.مي رم وسطشون که از هم جداشون کنم وقي ميام بيرون خودم ناقص شدم.با هيچ پسري دوست نيستم اما بچه خفناي مدرسمون بهم ميگن به همه پسراي شهر دوستي که چشام ۴ تا مي شه.فکر کنم تو مدرسمون فقط ما ۳نفر دوست پسر نداريم.اخه چيتون کمه که مي رين با پسر دوست مي شين.من که تو کفش موندم.اهل موسيقي ام.راستي ما سه نفرمون يه ترانه ساختيم خيلي باحاله .يادم باشه واستون بزارم.همه بچه هاي کلاس کنار دستياشونو ميندازن بيرون که منم برم پيششون بشينم.اما من هيچ وقت اين کارو نمي کنم.هميشه سر کلاس درسمو مي خونم روز امتحان هماهنگ کشوري دست و پام از استرس سرد ميشه ولي نمي دونم چرا هستي با خونسردي ميگه حوصله نداشتم بخونم نمي دونم اون اين همه بي خيالي رو از کجا مياره. اهل مطالعه ام .بیشتر رمان می خونم رمان ترسناک رو از ۱۲ شب به بعد می خونم که می خوام از ترس سکته کنم .رمان عاشقانه هم می خونم ولی بعد رمان ۲ ساعت گریه می کنم . عاشق شعرای سهراب سپهری ام .ديگه حوصلا ندارم از خودم بنويسم ولي در کل بچه با حاليم. اون يکي دوستم هستي.خيلي باحاله.يه بار با خودش گوشي اورد بچه ها اينقدر بي جنبه بودن فهميدن رفتن پيش مدير خود شيريني کردن که فلاني گوشي اورده.حالا مدير چون دوستمو خراب نکنه کيف کل بچه هارو گشت اخرم پيدا نکرد.و ما سه نفر دماغ سوخته خريديم.دفعه ي دوم که اورد ديگه ازش گرفت گوشيش يه هفته دست مدير بود مديرم هي بهونه مياورد مامانت بايد بياد يا کليد کمدي که گوشي توشه گم کردم سه نفرمون به خون مدير تشنه ايم.ولي نمي دونم مدير و معاون خيلي دوسمون دارن.هنوز دليلش در دست تحقيقه.هستي عاشق هندباله .همش غمگين مي خونه.شجاع تر از ما دو نفره.اگه دست کسي گل ببينه ديگه اون گل از دست هستي جان سالم به در نمي بره.همه واسش گل ميارن.اگه با يه بچه خفن بگرده فورا پشت سرش حرف در ميارن.اين ديگه بسه.. اون يکي دوستم عسل اونم مثل هستيه. عاشق هندباله.من نمي دونم اين مياد مدرسه درس بخونه يا مياد اهنگ گوش ميده.همش هندزفري تو گوششه ولي تا حالا من موندم هيچ وقت لو نرفته.بر عکس هستي همش رپ مي خونه.۲تامون مثل هم کيف داريم.مثل هم لباس مي پوشيم که چشم بچه ها مي خواد در بياد.عسل به غير از اينکه از همه تقلب مي گيره با خودش کل کتاب رو مي نويسه مياره که اون نوشته ها رو بايد با ذره بين خوند.از زير زبون همه حرف مي کشه.واسه اينم ديگه بسه... ديگه انگشتان نازنينم درد گرفت........ منتظر کامنتاتون هستم.... باي !حقیقت عشق را باور کردم که دلتنگ دوری تو نشوم !اما امروز دلتنگ تر از همیشه فراق تو را بیشتر احساس کردم ...هر چه از عشق سخن گفتی به یاد اوردم و هر چه از مهر برایم خواندی به زیان اوردم٬اما ...اما انگاه به نام تو رسیدم زبانم قاصر گشت از اینکه نامت برایم زمزمه کند .پیام عشق را از لاله ها شنیدم٬اما کامل نبود .دیدار اشنا را به جان دل خریدم٬اما کسی که اشناتر از تو باشد نبود ...نمیدانم این همه حرف را به که باید بگویم...نمی دانم با دنیایی از غربت چه کنم؟نمیدانم ای کاش٬شب طولانی انتظار به پایان می رسید و از افق صبحی روشن می دمید تا باز هم ...مهربانی را در چشمان سرشار از محبتت٬بخوانم ...ای کاش حس عاشقی را درک نکردم و نگاهم را بر نگاهی خیره نکردم چون عشق بر سراغم امد در های قلبم را من باز نکردم هر نگاهی شیدا که افتاد بر نگاهم من ان را از بر نکردم بر تمام قصه های عاشقی من خط کشیدم هیچ وقت انها را گوش نکردم تمام فصول برایم زیبا بود عشق در پاییز را من لمس نکردم عاشقی را پوچ پنداشتم برای رسیدن به یار من دعا نکردم دیوار ها در اطرافم ساختم برای شکستن انها هرگز سعی نکردم من قلبم را از سنگ ساختم شکستنش را ممکن نکردم در دل سکوت تنهایی شب من اجازه ورود فکر عشق را صادر نکردم لیک که در آتش عشق تو میسوزم چه جور فکر بیان عشق را در سر نکردم ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد... کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه ی دلتنگیها و نبودنیهایت میشد... کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و درد هایم را به گوش تو می رساندم...بدون تو عاشقی برای عذاب است میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم... کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم... میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب می شود میدانم که نمیدانی بدون تو دیگر بهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جز انتظار آمدنت... انتظار... شش حرف و چهار نقطه! کلمه ی کوتاهیه.اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی! تو این کلمه ی کوچک ده ها کلمه وجود دارد که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد! تنهایی٬چشم به راه بودن٬غم٬غصه٬نا امیدی٬دلتنگی٬اشک بیصدا٬افسردگی٬پشیمونی٬بی خبری و دلواپسی و...! برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد!!! متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد...و قبل از همه ی اینها متنفرم از انتظار...از انتظار متنفرم
یلدایتان مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.در کیفمم باز گذاشتم.در کیفم اکثر موقع ها بازه واسه همین کسی شک نمی کرد منظورم دبیر شیمی بود.اخه اکثر بچه ها همون ۳ تا سوال رو تقلب نوشته بودن.کیفمو گذاشتم روو پاهام.دبیرمون اومد برگه ها ی امتحان رو داد.
.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.اونم چه خنده ای
.دبیر گفت چی شده گفتم هیچی.
بچه ها رو نیگا کرد انگار نه انگار همچین مث مظلوما سرشون رو برگه هاشون بود.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و گریه کردم
.بخاطر همین زیاد حال خوبی ندارم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()










سلام به بر و بکس
ایشالله همتون خوبین
خوب امروزم مثل روزای دیگه ام بیکارم.گفتم بازم بیا یکم بنویسم
پشت اینترنت بلند می شی ما تو رو می بینیم.
بعد چن روزگفت رفتم دیدم زیا خوب نبوده یه جایی رو سراغ دارم اونم بسته بود
کامپیوترمو خاموش کردم.میز کامپیوتر به این سنگینی رو از دیوار فاصله دادم.فیش کیبرد رو در اورم.بعدش رفتم هر چی دم دستم بود اوردم که پیچاشو باز کنم.![]()
شروع کردم به فحش دادن
اونی که دفعه ی قبل پیچا رو بسته
.دیدم دفعه ی قبل خودم دیدم پیچا سفت نیست سفتشون کردم
.به هر بدبختی بود باز کردم اونم یه طرفشو.اخه سیمش قطع شده بود.یه کم نیگا کردم.دیدم کلی از این سیمای کوچیک دور اون سیم اصلی هستن
.گفتم اگه دست بزنم همه به هم می ریزن یا قطع می شن.بعد به فکرم رسید همه ی اون پیچا رو باز کنم
.شروع کردم به باز کردن.وقتی تموم شد کیبرد رو اون وری کردم تا ببینم داخلش چه خبره تا این کارو کردم همه ی کلیداش پخش زمین شدن![]()
.وقتی اینجوری شد انگار یه پارچ اب سرد رو ریختن رو سرم
.شروع کردم همشونو بزارم سر جاش.ولی تا می خواستم پیچاشو ببندم همش دوباره ریخت.یه چن بار همینجور شد.کفرم در اومده بود
.به هر بدبختی بود پیچاشو بستم ولی اون کلیدایی که بالای کیبرد هست و به عنوان میانبرد استفاده می شه رو نذاشتم
گفتم از همون اول اضافه بودن
اصلا اینا رو کی گذاشته
.لازمم نیست
.اینقدر کیبرد بدون اونا بی ریخت بود.بعدش رفتم کیبرد رو وصل کنم.فیشو زدم پشت کیس.کامپیوتر رو روشن کردم اما خوب دیگه کیبرد به درد نمی خورد.![]()
![]()
![]()
![]()
اینم از این دسته گلی که ما به اب دادیم.
و اطلاعاتش پاک شده
.منم به جای دل داری گفتم حقت بود به درک
می خواستی نکنی.بهم گفت تو چی که کیبرد رو خراب کردی گفتم حداقل که اطلاعاتم پاک نشده شروع کردیم به کل کل.![]()
اینم از اپ امروزم![]()

![]()
اخه دیگه نمی تونستیم با ماشین بریم بیرون.چون درامون کنترلیه و برق نباشه دیگه باز نمی شه.جک در هم دست یه نفر بود که در دسترس نبود.![]()
.خیلی هم بزرگ بود.یعنی اگه نیش بزنه در جا مردی.
به مامانم می گم میگه اژدها که نبوده زنبور بوده.خوب داشتم می گفتم.این زنبور داشت همینجور ویز ویز می کرد.به هستی گفتم.هستی هستییییییییییی یه دفعه گفت چیه؟چی شده؟مگه هیولا دیدی گفتم نه کاش هیولا بود یه زنبور اینجاست.انگار که برق سه فاز گرفتش گفت کو
.گفتم اون چشاتو باز کن
.وقتی دید گفت اشکالی نداره.اخه اونا خودشون زنبور دارن.منم که اینقدر از زنبور می ترسم که نگو.اخه تا حالا منو نیش نزده.در کل می ترسم خوب چی کار کنم.بعد بهش گفتم به راننده بگم پیادمون کنه.پیاده بریم.بهم گفت هیچ ادم دیوونه ای ساعت ۴ بهد ازظهر تو این هوای گرم پیاده جایی نمیره.راستم می گفت بعد به راننده گفتم اقا ببخشید یه زنبور گنده تو ماشینتونه.گفت اشکال نداره اون از صبح تو ماشینه.کاری به کسی نداره.یه چن نفرم از صبح تا حالا بهم گفتن.اینقدر ریلکس بود.اخه اگه نیش می زد من بدبختو نیش می زد تو راننده اون جلویی کاری به کار تو نداره.![]()
حالا مگه می رسیدیم.یه ربع بیست دقیقه راهه.وقتی رسیدیم سریع پیاده شدم.دوستم گفت چی شده چرا رنگت پریده گفتم هیچی گفت چرا شالت اینجوریه.گفتم چه جوریه
گفتم چرا پیچوندی دور گردنت.تازه یادم افتاد اون اول وقتی نشستم تو ماشین شالمو دور گردنم انداختم گفتم یه وقت نیشم نزنه.اصلا کلا وضعیتم نرمال نبود.ولی به دوستم نگفتم چون اگه می فهمید نقطه ضعفمو پیدا می کرد.
.از ترس داشتم سکته می کردم.![]()
![]()
![]()
![]()





هرگز عشق را باور نکردم




